امروز موضوع حلاج پیش اومد. شخصیتی در قرن سوم هجری قمری.
این آقا اون موقعه اومده گفته انا الحق یعنی من خدا هستم. در جامعه ای دین پرست که خلیفه مسلمین بر اون حکومت می کرد.
او را ابتدا هزار تازیانه زدند، دست و پایش را بریدند و بدنش را به دار آویختند، سپس سرش را بریدند، جسدش را آتش زدند و خاکسترش را به دجله ریختند.
چرا باید شخصی که اونقدر نحیف و لاغر اندام بوده که با گرفتن دماغش جان میداده، رو به چنین روش وحشیانه ای بکشند؟ این سوال فقط یه جواب داره اونم اینه که حلاج مهم نبود بلکه برای خلیفه و دوستان ستمگرش افکار مردم مهم بود، اینکه شک کنند به همه چیز.
در اروپا زمانی که کلیسا بهشت رو میفروخت و مردم با اشتیاق در حال خرید بهشت بودند مردی رفت و جهنم رو خرید و به همه گفت که جهنم رو خریده و دیگه نیاز نیست کسی بهشت رو بخره چون کسی رو به جهنم راه نمیده.
شاید بشه گفت که حلاج هم همین کار رو انجام داد اما به شیوء خودش. اون مردم و جامعه خودش رو میدید که چقدر در اوهام دینی غرق شدند و چطور دیگران با دمیدن به این اوهام و توهمات از مردم سوء استفاده می کنند و بر تخت نشسته اند. حلاج با گفتن انا الحق به مردم می گفت خدایی که به دنبال اون هستند همینجاست همین خودتون هستید. خودتون رو بشناسید و باور کنید تا خدا رو بشناسید. ( رها کنید خدای ساختگی دین رو )
بنظرم حلاج یک شمشیر بود بر دل تاریکی دین اهریمنی اسلام.
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
اینجا محلی برای یادداشت گذاری شخصی من هست،