دیروز غروب که از اداره میرفتم خونه، وقتی که داشتم از پله های ساختمان میرفتم بالا دختر همسایه مون رو دیدم، من توی یه دستم یه بسته نون بود و توی دست دیگه ام کیف اداریم، اون یه رژلب براق زده بود، بهم سلام کرد بهش سلام کردم بهم گفت خسته نباشید. نمی دونم چرا اینو گفت! این دفعه دومی بود که می دیدمش. این دختر همسایه طبقه بالای خونه خودم هست فکر کنم سنش هم کم باشه شاید بیست و یکی و دو سالش باشه، معمولا که صدای جیغ ها شو می شنوم بخصوص که وقتی میره حموم، صدای جیغهاش از هواکش حموم شنیده میشه، نمی دونم دلیل اینهمه جیغ کشیدن چیه. خواستم بهش بگم خانوم یه آدم پایین زندگی می کنه لطفا کمتر جیغ بزنید، ولی توی اون شرایط ذهنم خالی شده بود. گاهی وقت ها هم فکر می کنم خب جیغهاش چندان هم ناخوشآیند نیستند.
وقتی یکی سنش بالاتر میره
براش روزها، هفتهها و سالها سریعتر میگذرن
از دلایل عدم پیشرفت ما، تک روی ، ذهنیت منفی نسبت به همدیگه و عدم سازش هست. درسته که اگه تلاش کنیم به خیلی چیزا میرسیم ولی تک روی هم ظرفیتی داره. اما شراکت هم آدم های درست می خواد که حداقل برای من پیش نیومده که آدم درست حسابی در کنارم باشند.
چیزی که من توی زندگیم دیدم اینه که همه دنبال منافع خودشون هستند و تمام تلاش شون اینه که اعتمادی به دیگران نداشته باشند.
توی زندگیم سعی کردم که آدمی باشم که قول و قرار و تعهد براش خیلی اهمیت داره، و انتظار داشتم که دیگران هم در برابر من همینطور باشند ولی متاسفانه اینطور نبوده.
خیلی بابت این موضوع اذیت شدم، یادمه زمانی از یکی از نزدیکان خودم پولی به قرض گرفتم، موقعه پس دادن بیشتر از سود بانکی براش محاسبه کردم و پس دادم، اما همین فرد پولی از من به قرض گرفت و قرار بود یک ماهه بر گردونه ولی همین یک ماه شد یکسال و یکماه، هر موقعه ای هم که اعتراض می کردم، خانواده منو با احساسات خودش فریب می داد و باعث می شد خانواده هم به من سرکوفت بزنند. در پایان هم وقتی با کلی بحث بزور پول رو پس داد که ارزش پول حداقل یک دوم شده بود و فرصت های زیادی از من گرفته شده بود. در صورتی که همین فرد با پول من سرمایه گذاری کرد که عایدی بسیار زیادی براش داشت. من هم آدم بده شدم، هم رابطه مون بهم خورد و هم یه حس بدی ازش برای همیشه در من ایجاد شد.
نمی دونم همه اینطورین یا آدم هایی که من باهاشون برخورد کردم اینجورین.
ولی خب یه تجربه زندگی من حداقل توی ایران اینه که تا جایی که میشه نباید به آدم ها اعتماد کرد. آدمها موقعه گرفتن قرض احساس برد می کنند و موقعه پس دادن احساس ناراحتی و باخت.
و این شد که من فهمیدم همه مثل من نیستند، همه براشون قول و قرار و تعهد مهم نیست. و بدتر از همه نزدیک ترین افراد زندگی ممکنه کاری کنند که تا آخر عمر تاوان شو بدی.
خیلی مواقع به همکارم که از شرکت رفت فکر می کنم و دلم براش تنگ میشه
بین این همه آدم خشک و بی احساس، چقدر خوب بود که یه همکار با احساس داشتم، دنیای سیاه و سفید شرکت رو برام رنگی کرده بود. چه حیف که زود رفت و چقدر حیف که همچین آدمی توی زندگی من نیست.
مشخصات وب
اینجا محلی برای یادداشت گذاری شخصی من هست،«فعلا گاهی وقت ها می نویسم»
آرشیو وب
- خرداد ۱۴۰۵
- اسفند ۱۴۰۴
- بهمن ۱۴۰۴
- دی ۱۴۰۴
- آذر ۱۴۰۴
- آبان ۱۴۰۴
- مهر ۱۴۰۴
- شهریور ۱۴۰۴
- مرداد ۱۴۰۴
- تیر ۱۴۰۴
- خرداد ۱۴۰۴
- اردیبهشت ۱۴۰۴
- فروردین ۱۴۰۴
- بهمن ۱۴۰۳
- دی ۱۴۰۳
- آذر ۱۴۰۳
- آبان ۱۴۰۳
- مهر ۱۴۰۳
- شهریور ۱۴۰۳
- مرداد ۱۴۰۳
- تیر ۱۴۰۳
- خرداد ۱۴۰۳
- اردیبهشت ۱۴۰۳
- فروردین ۱۴۰۳
- اسفند ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- آذر ۱۴۰۲
- آبان ۱۴۰۲
- شهریور ۱۴۰۲
- مرداد ۱۴۰۲
- تیر ۱۴۰۲
- خرداد ۱۴۰۲
- اردیبهشت ۱۴۰۲
- فروردین ۱۴۰۲
- اسفند ۱۴۰۱
- آرشيو
